مرکز مشاوره آنلاین

بخش مشاوره آنلاین پورتال به منظور طرح سوالات راه اندازی شده است. شما میتوانید سوالات خود را در زمینه های مختلف ازجمله مذهبی، خانوادگی و غیره... مطرح کرده و توسط متخصص بررسی و به آنها پاسخ داده می شوند.
برای طرح سوال یا مشاهده ی سوالات دیگران، وارد بخش مشاوره آنلاین شوید.

مشاوره آنلاین

آب و هوا
1399/09/28 تعداد بازدید: 100
print
 روایت خانواده شهدای مدافع حرم از دیدار با سردار سلیمانی

 روایت خانواده شهدای مدافع حرم از دیدار با سردار

 
فرزندان ما دلخوش به سردار بودند
فاطمه جعفری نگاهش را از قاب چهره همسر شهیدش برنمی‌دارد و ادامه می‌دهد: «همه می‌دانستند به‌محض این‌که حاج قاسم سلیمانی وارد جلسه شود، نظم برنامه به هم می‌خورد. همیشه فرزندان خانواده شهدا می‌دویدند، کنارشان می‌نشستند، انگار هرکدام پدرشان را ملاقات کرده باشند. چنان مهربانی داشت که بچه‌هایی که تا آن لحظه آرام نشسته بودند، دیگر حرف بزرگ‌تر‌ها را گوش نمی‌کردند و سر جایشان نبودند. آن بار هم همین اتفاق افتاد.
 
با این‌که سردار سلیمانی از انتهای سالن وارد شدند و به آرامی در یکی از صندلی‌ها نشستند تا نظم جلسه به هم نخورد؛ اما یکی از بچه‌ها ایشان را دید و با فریاد همان کودک که «حاج قاسم سلام»، تمام سالن غرق سلام‌وصلوات شد. دیگر هیچ شخصی حرف‌های سخنران را نمی‌شنید. اوضاع که این‌طور شد سخنران از سردار درخواست کرد که پشت تریبون تشریف بیاورند. بچه‌ها مهلت نمی‌دادند، دوست داشتند که با او حرف بزنند، عکس بگیرند و گپ و گفت داشته باشند.
 
راستش برای همه خانواده‌ها عادت شده بود که این‌طور با سردار جلسه داشته باشند. بدون هیچ تشریفاتی، فقط حرف بزنند و درد دل کنند. سردار بیشتر مراسم دیدار با خانواده شهدا را در روز‌های جشن برگزارمی‌کرد تا دل بچه‌های شهدای مدافع حرم شاد شود. همه این را خوب می‌دانستند. اصلاً هر وقت مراسم ولادت بود بچه‌های ما دوست داشتند در کنار حاج قاسم باشند. حالا که ولادت حضرت زینب (س) بود انگار دل همسران و فرزندان شهید گواهی می‌داد که مراسم دیدار نزدیک است اما، نمی‌دانستیم که قرار است این جا جمع‌شویم و عزای نبودنش را بگیریم و باهم بنشینیم تا کمی دلمان آرام شود.»
 
سردار سعیدم را شناخت
همسر شهید انصاری همان‌طور که نفس عمیقی کشید و تلاش کرد که بغض‌اش را فرو خورد، گفت: «درهمان آخرین دیدار، پسرم حسین، کنار حاج قاسم نشست و من و دخترم زینب روبه رویش. حسین لباس رزم پوشیده بود درست شبیه به لباس پدرش. از حسین پرسید پسر کدام شهید هستی؟ حسین جواب داد: شهید «سعید انصاری». حاج قاسم کمی در صورت حسین مکث کرد و گفت: «چقدر شبیه به پدرت سعید هستی!» پیشانی حسین را بوسید و گفت: «پدرت خیلی باهوش و باذکاوت بود.» بازهم پیشانی حسین را بوسید.
 
پیکر پدرم کی برمی‌گرده؟
زینب از حاج قاسم پرسید: «پیکر پدرم کی برمی گرده؟» چشمان حاج قاسم را نم اشک پر کرد و درحالی‌که سعی می‌کرد اشک‌هایش را کنترل کند، روبه زینب گفت: «به شما قول می‌دهم هر طور شده پیکر پدرتان را برگردانم.» حسین و زینب چنان تحت تأثیر جمله او قرار گرفتند که زینب بار دیگر پرسید: «سردار شما مطمئن هستید؟ خیال‌مون راحت باشه؟» سردارکه حالا نفس عمیقی می‌کشید زد روی شانه حسین و گفت: «به خواهرت بگو که مطمئن باشه، به‌زودی نشانی از پدرتان به شما می‌رسه.» از آخرین درخواست بچه‌هایم هنوز سه ماه نگذشته بود که اسفند سال گذشته استخوان جمجمه همسرم به خاک وطن بازگشت و زینب و حسینم آرام گرفتند.
 
چند روایت کوتاه دیگر از دیدار‌های سردار با خانواده شهدا
 
همسر و فرزندان شهدای مدافع حرم، خاطرات کوتاه، اما بسیاری از رفتار‌های مهربانانه سردار سلیمانی نقل کرده‌اند که در ادامه به چند مورد از آن‌ها اشاره می‌شود.
 
بعد از دیدار با سردار مثل پر سبک شدم
روزی که سردار سلیمانی برای تسلای دل خانواده شهید مدافع حرم «حمید اسداللهی» به خانه آ‌ن‌ها آمده بود، «منیره مصطفوی» مادر شهید آرامشی گرفت که پیش از آن تجربه اش نکرده بود و از خاطره آن دیدار می‌گوید که بعد از شهادت حمید، من و پدرش حال خوبی نداشتیم. پسر بزرگش محمد چهار سال و پسر دیگرش احمد دو ماهه بود.
 
به ما خبر دادند که مهمان داریم. گفتند سردار می‌خواهد به خانه شما بیاید. اسمش را شنیده بودم، اما از نزدیک ندیده بودم اش. وقتی سردار سلیمانی به خانه ما آمد، کسی باور نمی‌کرد مردی که دنیا از قدرتش می‌ترسد تا این اندازه دل رحم و مهربان باشد. او ابتدای امر محمد و احمد را در آغوش گرفت و کلی با محمد خوش و بش کرد. وقتی من را در آن حال دید از حال خوش حمید و عاقبت بخیری‌اش گفت. کلامش آرامم کرد. من که تا آن لحظه بی‌تابی می‌کردم مثل پر سبک شدم. از ما خواست صبور باشیم.
 
جلوی من، دست‌شان را روی سینه‌شان گذاشتند
مهدیه رجایی‌فر دختر شهید مدافع حرم «حسن رجایی‌فر» با بیان خاطره‌ای از دیدارش با سردار سلیمانی می‌گوید که در یادواره شهدای بابل بعد از خواندن دکلمه‌ای به دیدارشان رفتم، ایشان ایستادند و دست‌شان را روی سینه‌شان گذاشتند. من تعجب کردم و گفتم که من دختر کوچک شما هستم. گفتند البته که دختر کوچک من هستید، من به خاطر پدرت که چنین دختری بزرگ کرده، می‌ایستم؛ خیلی برایم جالب بود که یک سردار پرابهت چگونه مرهم دل دختر شهید می‌شود.
 
مطمئن باشم که هوای دخترم را دارید؟
مادر شهید مدافع حرم «رضا حاجی‌زاده» می‌گوید که چند وقت پیش در بابل برنامه‌ای برگزار شد که سردار سلیمانی هم بود. ما با چند مادر شهید دیگر دور یک میز نشسته بودیم، او رو کرد به من و به عروسم اشاره کرد و گفت: هوای دخترم را داری؟ گفتم: بله. گفت: مطمئن باشم؟ من هم لبخندی زدم. دیدم سردار سلیمانی ذوق کرد و بلافاصله دست در جیبش کرد و یک انگشتر به من داد.»
 
خاکی بودن حاج قاسم، همه را مجذوب می‌کرد
برادر اولین شهید مدافع حرم البرز با اشاره به حضور سردار در منزل شهید «محسن کمالی‌دهقان» می‌گوید که دهه اول عید امسال بود که حاج قاسم به منزل ما تشریف آوردند. او یک ژنرال بزرگ جهانی بود، اما برخوردشان در منزل ما خیلی صمیمی و خاکی و افتاده بود که این برخورد ما را مجذوب خود کرد. در دیدارمان به ایشان گفتم که حاج آقا ما را دعا کنید، اما ایشان به ما گفت که شما باید من را دعا کنید که شهید شوم.
 
 
 
منبع: باشگاه خبرنگاران جوان
نظرات:

loader
© کلیه حقوق و محتوای این سایت متعلق به اداره کل تبلیغات استان گلستان می باشد .استفاده از مطالب با ذکر منبع و لینک به سایت بلامانع است.
طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی توسط اینتک